معصومه یه سر اومد اینجا امروز ، توی همین راه پله نشست و اندازه ی دوازده سال زندگیِ سختش درد و دل کرد . هر لحظه اش تلخ بوده ، هر لحظه اش درد بوده ، از همون اول ازدواج . یه وقتایی آدم یه موقعیت هایی میبینه که متعجب میشه واقعا چرا ؟ چرا گره ی کارشون باز نمیشه ؟ بازدمِ هر نفسش انگار کلـــی غم بود .. هربار مامانمو سرزنش میکردم چرا میره اونجا که بشنوه غماشونو و اعصابش خورد شه . واقعا چقدر مصیبت و دارن تحمل میکنن این خونواده .. کاش یه پدر بالای سرشون بود ، کاش حداقل بی کَس نبودن .. بهم میگه تو جوونی پایه سجاده برامون دعا کن :) بگردم من آخه ..