1483+
نمیخواستم بگم اما کمرم در حد تکه تکه شدن درد میکنه .
نمیخواستم بگم اما کمرم در حد تکه تکه شدن درد میکنه .
قوی باش .
خودت و بساز .
از هیچ کسم توقع نداشته باشه .
نه انگار این سردردا سر شوخی و با من باز کردن 🚶
اصلا حال و هوا ، حال و هوایِ رسیدنِ زمستونه :')
جلسه با آقای گمار چقـدر خوب بود ^^
میدونی ؟
همشون به نحوی این موضوع رو میگفتن که ما پشتِ توییم . ولی اقای گمار انگار واقعا قصدش دلگرم کردن و حمایت بود .
خیلی به دلم نشست .
وقتایی که نمینویسم استرسام روی هم تلنبار میشه .
· چندروزه سردرد دارم ، امروز بهش درد کتف و دست چپمم اضافه شد .
ولی خداروشکر هیچ کدومش اونقدر شدید نیست که نتونم از جام پاشم .
· این چند شب تقریبا ساعت 10 میخوابم ، چون چشمام سوزش میگیرن و توان باز نگه داشتنشونو ندارم .
ولی خداروشکر که توی روز همچین حالتی نیست که اگه بود به جلسه ها نمیرسیدم .
· امروز جلساتم با لیدر های خانوم نیست ، امیدوارم ابرومندانه بگذره وگاف ندم 😂
· هنوز اهداف و ننوشتم و دوشم نگرفتم .
احتمالا گوشیِ جدید درراهه 🚶بعد پنج شیش سال !
· خودم اصراری به خریدش نداشتم ، ولی خب !
· دلم پیاده روی میخواد که این چندروز بخاطر جلسات نشد حتی عصر یکم بخوابم .
جلسات که تموم شد ان شاءالله پیاده رویم میرم یکم .
· حتما باید نکات و پاک نویس کنم و یه سریاشم بنویسم بزنم به دیوار .
خب .. دیگه چی ؟
من توسط سحرِ عزیز به چالش دعوت شدم
_ شوخ طبعم و همیشه سعی بر خندوندنِ عزیزانم دارم .
- زودجوشم و اگه عصبانی شدم تهش به پشیمونی خودم ختم میشه .
- همیشه بدنبالِ استقلالِ مالی ام و از وابسته بودن به کسی متنفرم .
_ مورد اعتمادِ دیگران .
خب من "ستاره" ، "مهتاب" ، "کوآلایِ نقاش" و "مهشید" رو به این چالش دعوا میکنم ^^
برای اطلاعات بیشتر درمورد چالش به این "پست" سر بزنید .
لایوِ دیشب چقدددر خوب بود ، یه جاهایی ز-ک انقدر حرفایِ دلمو میزد که حتی بغضم میگرفت . اون فکرایی که دوسال و نیم پیش تو سرش بوده و باعث شده به اینجا برسه دقیقا فکرایین که تو سرمنن و یه بخشیشو برای اولین بار برای بابام دیشب گفتم .
گفتم آینه قدی و دارم سفارش میدم ؟
خیلی ساده است البته ، فقط دورش یه قاب ام دی اف داره . قهوه ایش بود اما من سفید میخوام :):
ریسه لامپی ( لامپِ ریسه ای ) حالا هرچی ، ازونام میخوام
بالاخره اون رودروایسیِ عن رو کنار گذاشتم و مفصل با بابام درمورد اون کار صحبت کردم .
جالبه بعدش احساس بهتری داشتم واقعا !
یعنی اون سکوت همیشگیِ بینمون و گاها میشکوندم و دلم میخواست بیشتر صحبت کنم .
یه پیرهنِ پاییزیِ خیلی دوست داشتنی خرید برام خالم :)
زی زیِ عزیزم ، دیروز که قرار بود بهت زنگ بزنم بلافاصله چنتا از همسایه هامون اومدن و میدونی که گوشیِ خونه تو سالنه :)
و تا آخر شب پیش نیومد موقعیتی که بتونیم حرف بزنیم ، راستش و بخوای حالمم خوب نبود .. زمان حرف زدن نبود و شرایطشم ساخته نشد .
میخوام یه مدتی وبمو نخونی ، دلیل بر غریبه بودن نیست که خودت میدونی چقد عزیزی و آشنا به احوالِ دلم . فقط میخوام تا وقتی خودم بهت گفتم یه مدت تو این کلبه نباشی و تنها باشم .. باشه ؟
این چند وقت زیاد خشم و ناراحتی هامو با گریه های بلند بروز دادم . بعضی وقتا سرِ چیزای کوچیک بحث شروع شده و به گریه های طولانی مدتم ختم شده ، البته پایانش این نبود ..
بهم ریختگی های مامانم منو واقعا اذیت میکنه . دیشب یکی ازون شبا بود که باز فهمیدم قراره چی بشه که سریع فقط به حرفش گوش کردم و چراغ های خاموش کردم و نشستم کنارِ درِ رو به حیاط ، زل زدم به آسمون وباز گریه کردم ، اما اینبار بدونِ صدا . میدونم مامانم فهمید ، ولی واقعا از دفعه های قبل بهتر بود .
· فقط ازش خواستم یا فردایِ بهتری برام رقم بزنه که وجودشو 100% توی زندگیم حس کنم یا دیگه بیدار نشم .
نمیدونم امروز قراره چه اتفاقایی بیوفته .
دیشب واقعا درمونده بودم :) از خودم ، وضعی که برای خودم و مامانم ساختم .
· برای فاصله ای که بینمونه...!
این چند وقت انقدر از گوشی و هرچیزی که مجازیه خسته شدم چندبار گوشیمو زدم تو دیوار به امید اینکه دیگه روشن نشه . واقعا اگه بخاطر کلاسا بهش نیاز نداشتم جمعش میکردم یا یه بلایی سرش میاوردم که این نفس های آخرشم نکشه دیگه :)) نیاز دارم به تنهایی و خلوت ، واقعا با وجود این تجملات نمیشه به خودم برسم . رسیدن به معنای ظاهری نه ، درونم یه کتابخونه ی فوق العاده بهم ریخته است که نیاز به گردگیری و مرتب کردن داره . اما وقتی مهلت نداری با خودت صبحت کنی ؟
بنظر میاد بشه همه چیو درست کرد ، صبور باش مریم .
سریال "Locke and Key" رو میبینم ، برای من خیلی جذاب و دوست داشتنیه .
خب حالا من عروسی مهتاب و ممدلانگمون چی بپوشم ؟
کاش فاصلمون فقط یه اشتباه جغرافیایی بود :)
این دو شبه یه خوابای عجیبی میبینم که فقط امیدوارم هیچوقت تو واقعیت همچون حماقتا و گه خوریایی نکنم :|
تباه اندر تباه بود
خب زندگی بدون این بلاگفای گور به گور شده واقعا سخته :))))
دلم سخت کوشی میخواد :)
ازونا که آدم خودشه و خودش .
موفقیت های تک نفره که تهش به خودت میگی باریکلا بهت ، تونستی .
این رضامریدی پارسال که معروف نشده بود با رفیق من میلاسید =))
اکثر روزا بی حال و فاقدِ ذرره ای انرژیم ..!
شاید چندماهی یکبار یک روز بیاد که وقتی بلند میشم احساس کنم امروز داره از چشمام انرژی میزنه بیرون و مثل صگ کار کنم 💞
ازون عصبانی شدنا و خشمایِ غیرغابل کنترل که قشنگ میفهمم از بهم ریختن هورمونامه ، خالی شدن کاملِ قلبم از حس ترحم و دلسوزی ، پرشدن چشمام از اشک !
دنبالِ بهونه بودم . هم سر بچه بلند داد زدم ، هم یه کتک مفصل ازم خورد . اگه کسی نبود انقدر میزدمش که بمیره .
هرچی این دوروز نازشو کشیدم و غلام حلقه به گوشش بودم تو پنج دقیقه تلافی شد .
انقدر میخوام برم باشگاه ، انقدر میخوام برم که حد نداره .
امروز خیلی پرانرژیُ اوکیم ^^
از وقتی که از خواب بیدار شدم یه ریز دارم کار میکنم ، موادِ لوبیا پلوروهم اماده کردم ، سیب زمینی کنارشم سرخ کردم و سالاد شیرآزیِ دلـبر که بدون اون نمیشه اصن :))
حس میکنم جون دارم تا شب کار کنم .
نمیدونم چرا امروز اینجوریم ، باید رازشو کشف کنم .